|
ـ هفته ای عشقولانه همچو شقایق داشته باشید
ـ پنج شنبه عصر با یکی از دوستانم قدیمیم که شاید اگر اون موقعا در شرایط دیگه ای با هم آشنا میشدیم یا با هم ازدواج میکردیم و یا حداقل دوست دختر و پسر میشدیم قرارملاقات داشتم که البته در شرایطی اشنا شدیم که به دوتا دوست که خالی ازهر قضاوتی با هم راحتند تبدیل شدیم یعنی بی هیچ ترسی میتونیم برای هم درددل کنیم و خودمون باشیم
ـ والبته الان هردو متاهلیم و اون یه پسر داره و من دوتا!
ـ میون صحبتها وقتی همه اتفاقات هیجان برانگیزو که نمیشد تلفنی و اس ام اسی تعریف کرد برای هم تعریف کردیم و تو سرو کله هم زدیم( اون ساکن شهر دیگریه و ملاقاتهای ما با فواصل طولانی اتفاق میافته) صحبت به اینجا کشید که بهش بگم مسعود دوست داشتم برای روز ...... برات شاخه ای گل بفرستم که نبودی و نشد نگاهی عاقل اندر سفیه بهم کردو گفت یعنی میخواستی بهم تبریک بگی ایندفعه من با تعجب نگاهش کردمو گفتم خوب معلوم آره گفت روز داروساز کی یه بگو تا یادم باشه بهت تبریک نگم
ـ گفتم یعنی چی؟ گفت این مسخره بازیارو تمومش کن خوب شد که نفرستادی چون باخودم فکر میکردم عقلتو از دست دادی که پولتو میریزی دور گفتم وا مگه تو به کسی گل هدیه نمیدی؟ گفت من اصلن به کسی هدیه ندادم 
ـ فقط یکبار می خواستم روز ولنتاین یه خرس بهت هدیه بدم که بهم رو ندادی و منم خرسو به پسر برادرم هدیه کردم( آیکون دوشاخ روی سر من)
ـ گفتم یعنی تو غیر از اون یه دفعه به کسی هدیه ندادی؟ گفت نه .پرسیدم وقتی کسی بهت هدیه میده چه احساسی داری؟
ـ گفت هیچ احساس خاصی ندارم خوب صاحب چیزی شدم فقط همین!!!!!!!!!!!!!!
ـ ومن باز در عجب موندم که خدایا آدمارو چطوری اینقدر متفاوت از هم آفریدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|